با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید
به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين
وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد
و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
شاید شک برانگیز باشد که چین در یکی دو دهه اخیر به سمت تبدیل شدن به یک قدرت فوق العاده گام بر می دارد ولی آنقدرها دور از واقعیت هم نیست. گویا چشم بادامی های چینی این اتفاق را دارند به تدریج حس می کنند. اتفاقاتی که آنها را به سمت و سوی دنیایی مدرن و برخورداری از تکنولوژی های برتر سوق می دهد. نمونه ای از این تکنولوژی ها را می توان در صنعت راه آهن و قطارهای سریع السیر این کشور مشاهده کرد.
چین بعد از یک سری حوادث ریلی در سال ۲۰۱۱ تصمیم به راه اندازی یک سیستم حمل و نقل ریلی مدرن، امن و پر سرعت گرفته و با اختصاص یک بودجه یک تریلیون دلاری قرار است تا پایان سال آینده میلادی ۱۳ هزار خط ریلی جدید برای قطار های پرسرعت تاسیس کند. این کشور در حال حاضر مرکز بزرگترین شبکه قطارهای سریع السیر در جهان است و با داشتن 12 هزار و 874 کیلومتر ریل راه آهن با هزینهای برابر 66 میلیارد پوند تمامی کشور را به یکدیگر متصل کرده است در حالی که انتظار میرود تا سال ۲۰۱۵ در حدود 12 هزار کیلومتر دیگر به راهآهن این کشور افزوده شود.
در این راستا قطاری سریع السیر را رونمایی کردهاند که میتواند با سرعت بیش از 350 کیلومتر بر ساعت حرکت کند. این قطار نسبت به قطارهای قبلی که تنها سرعت را مد نظر قرار داده بود دارای ضریب های امنیتی بالا، تجهیزات مدرن با امکانات Vip و همینطور کارکنان سازمان دهی شده ای برای پذیرایی از مسافران است. این نوع قطارها فعلا در مسیر پکن، شانگهای تردد دارند.
معلم عصبانی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم با عصبانیت ، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.